سلاااااااام عزیز دلمقربونت بشموبلاگت نمیدونم چرا باز نشد، اینجا مینویسم....به شدت دلم گرفته بود، چند روز یا شاید چند ماه بود که دلم گرفته بود، کامنتت رو که خوندم با تمام وجود لبخند زدمچقدر خوبه که هستی، وقتی هیچ کس نیست...چقدر خوبه که در اوج بی کسیم، تورو دارمدنیا به آخر برسه... من میمونم و تو...آروم شدم باهات حرف زدمدلم باز شددر عین حال، بغض کردم، کاش یکم واقعی بودیم برای هممیبینی آبجی، پیر شدیم، ولی هنوز تنهاییمو احساس تنهایی که به مراتب بدتر از تنهاییه...آه
برچسب:
نویسنده: علی عباسی
تاريخ: شنبه
14 مرداد
1402 ساعت: 19:31